امید..زیباییی ...حکم
آنگاه كه شاپرك قصه هايم.واژه هاي تنهايي را در گوشم نجوا مي كرد.آنگاه كه براي آرام شدن روحم.مفسر محبتي نمي يافتم.آنگاه كه در درياي سختي ها غرق مي شدم.
كسي نبود تا پيكر خسته ي مرا در آغوش گيرد.كسي نبود كه دستانم را در دستانش لمس كند.كسي نبود كه قصه هاي تنهايي خود را در گوشش نجوا كنم.من زيبا مي انديشيدم. من در برابر همه ي سختي ها همچون كوهي ايستادم. زمان مشكلات را همچون گلوله هاي آتشين به سويم شليك مي كرد.ولي من مقاومت كردم.
با همه ي جاده ها وسرزمين هاي اميد عهد بستم و خود را اسير كوچه ي پر ازدحام نا اميدي نكردم.
اكنون قلم بدست گرفتم و پيروزمندانه براي تو مي نويسم.تويي كه از همه چيز خسته اي!تو كه با خفاش شوم شب پيمان مي بندي.توئي كه جمله ي(به هيچ چيز و هيچ كس اميد ندارم)را زمزمه مي كني!
زيبا بيانديش تا تقديرت زيبايي را حكم كند...
نازنين فيروز
(روزنامه جام جم)
![]()
کلمات کلیدی تصادفی : (Random Keywords)
اميد مقاومت كنم.من يافتم.آنگاه دستانش تنهايي زيبا تنهايي height=18 اكنون سويم ازدحام ندارم)را نجوا مقاومت كنم.من مشكلات كرد.آنگاه يافتم.آنگاه نبود اميدي شاپرك تنهايي نبود بستم
منبع : rakedestan.blogfa.com

